با عرض سلام و احترام.
خداوندا مراقب داستانهای من باش. وقتی به سختیهایی که برای نوشتن آن فکر میکنم. چقدر بر روی فرش دراز کشیدم و نوشتم و آرنج دستم بر روی فرش کشیده میشد اما برای اینکه زیباتر شود باز مقاومت میکردم ؛ ماه رمضان چهار سال پیش بود که طراحی این داستان را انجام دادم. فقط هشت برگ چهار چوب برای داستان نوشته بودم و در در شانزده برگ A4 آنرا طراحی کرده بوده ام. هزار و چند صد کلمه را انتخاب کرده تا بهترین و بجاترین کلمه ها را انتخاب کرده و رقص کلمات و این جمله اهمیت هنر به معنای زیبای کلمه را در آن نشان دهم. گاهی اوقات از بعد از افطاری تا ساعت دو و یا سه صبح مینوشتم و یا طراحی میکردم. نمیدانم که چه عرض کنم اما یک چیز را میدانم و آن اینکه بنده یک آهو هستم اما... .
در نبرد بین شیر و آهو خیلی وقتها آهو پیروز میشود ؛ چرا؟ چون شیر برای غذا و برای یک نیاز میجنگد اما آهو برای یک هدف (زندگی) آهو برای زنده ماندن میجنگد و هدف مهمتر از نیاز است.
اینکه نوشتم عاشورایی برخورد خواهم کرد بدین معناست که با تمام وجود خواهم جنگید ؛ اما راه دیگری ندارم و از همه بدتر اینکه راه پیشرفت مرا بستند. بنده بیشتر از همه برای این مطلب ناراحت شده ام. بعضی شبها چندین دفعه از خواب میپرم و بدخواب میشوم.مگر پیشنهاد نداده بودم که داستان مرا نجات دهید و به نام خودم و با بهترین امتیاز و شرایط پیش برویم و با هم پیروز شویم؟ اما به دلیل خودخواهی... . نشد. همین حالا هم بنده قصد اذیت و آزار شما را ندارم ؛ فقط میخواستم قدری بیدار شوید و بخدا قسم هدف بنده از ملاقات فقط یک دستور برای انجام کارم بود. بنده هیچوقت دوست نداشته و ندارم که کسی بخاطر عمل من از نان خوردن بیفتد. اما هدفم کارزار برای بیدار سازی بود. بنده دوست ندارم که اگر روزی به اوج پرواز رفتم ؛ از آن بالا عده ای را اندوهگین از پرواز در اوج خود ببینم. این آخرین تلاشم بود ؛ به نزد .... و یا حتی خودم..... پایان. 
برچسب:
نویسنده: حامد احمدی