با عرض سلام و احترام.
سلام تاج سری ها؛ خیلی محکم و پرانرژی میگویم: صبح بخیر.
فکر کردین تسلیم غم شده ام؟ هان؟ فکر کردین که تسلیم سختی شده ام؟ هان؟ نه ؛ این خبرها نیست. البته حالم به دلیل... . داستان بلندم خیلی بد بوده است. یک سرباز خدا همیشه تسلیم خواسته ی خداوندش است. والا بنا بود که ابتدا جناب مدیر مسئول محترم را ملاقات نمایم و بعد برای درمان به پزشک مراجعه نمایم؛ اما بدین دلیل که اسیر یک جنگ فرسایشی شده ام ؛ به پزشک مراجعه کرده و کمی به خود استراحت داده ام. نباید از فکر داستان بلندم عذاب بکشم ؛ بلکه باید تلاش بکنم که به ثمر برسد و اگر نه...
عزیزان من ؛ فقط یک چیز را متوجه نشده ام ؛ که اینها متوجه شده اند که بنده یک متفاوت نویس خوب هستم و یک سبک متفاوت نوشته ام یا نه؟ همین دیگر و مشکل به طور اصل همین است. اینجانب باید و باید جناب مدیر مسئول محترم را ملاقات نمایم. ایشان نه تنها باید و باید از اینجانب دستگیری بکنند ؛ بلکه میدانم ایشان متوجه متفاوت نوشتنم نیز خواهند شد. کاردان و کاربلد و کوله باری از تجربه دارند. به علاوه برای ادامه ی راه دور و درازی که در پیش دارم ؛ ایشان باید و باید مرا نصیحت بکنند و به اینجانب طریقه ی صحیح زندگی کردن بیاموزند. اگر استادم دل به حالم نسوزاند ؛ اجنبی هرگز دل به حال اینجانب نمیسوزاند. ای وای بر من و ای داد بر منه بیداد. فقط اگر از این پله بالا بروم ؛ بقیه راه را عالی میشود پیمود. به علاوه برای بزرگ شدن احتیاج به کمک بزرگان در جایی که حقم است و مورد ستم قرار گرفته ام دارم.
در حال حاضر بنده هیچ وظیفه ای ندارم جز اینکه کتاب بخوانم برای قوی و قویتر شدن چه مادی و چه معنوی. خداوندا به فریادم برس... .خدانگهدار. 
برچسب:
نویسنده: حامد احمدی